تبلیغات
***شاپرک عاشق*** - رنگِ عشقم
"در پر شگفتن در فضا چون یک غزل می خوانمت"

 

ظاهرم را با سایه های آبی می آرایم

 

و روحم را رنگارنگ می کنم که با تو باشم

 

لبهایت را از سایه ترسیم خواهم کرد

 

و لبهایت را بر روی لبهای خود می کشم

 

 

 

دستانت را حلقه زده؛به دور شانه ام خواهم کشید

 

و سپس تمام تردیدها را می آلایم

 

باران را که با ملایمت بر زلف پریشانت فرود

 

 می آید؛نقاشی خواهم کرد

 

دستی ترسیم می کنم تا اشکهایت را پاک کند

 

 

و نگاهی که آرامش دهد،ترس هایت را

 

تصویری سایه روشن

 

هنگامیکه یکدیگر را صمیمانه در بر گرفته ایم

 

خورشیدی خواهم کشید تا قلب را گرم نگاه دارد

 

 

 

و سوگند یاد می کنم؛هرگز جدا نخواهیم شد

 

این است رنگِ عشق من

 

حقیقت را رنگ آمیزی خواهم کرد

 

که نشان دهد چه احساسی دارم

 

 

و تلاش کنم تورا با حقیقت روبرو کنم

 

قلمی روشن و زیبا بکار خواهم برد

 

که تو را نزدیک خود ترسیم کنم

 

و تورا از آنِ خود سازم

 

               

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 17 اردیبهشت 1389 توسط nahid
نمایش نظرات 1 تا 30
من کیم؟
می دانی من کیم؟من سمان اشک سرد آسمانم،نقش دردی به دیوار زمانم،بی سرانجام و بی نام و نشانم.چون غباری جدا از کاروانم.من همونم که همیشه غم و غصه اش بی شماره.اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره.این منم که عشقمو هرگز کسی نشناخته،اون که در راه عاشقی سمر هستی اش رو باخته.حالا شناختی؟




************
گفته بودم با تو
گفته بودم با تو
ای همه مستی و شیدایی من
گفته بودم با تو
ای همه مونس تنهایی من
نفسم بی تو نفس نیست
گل نازم
دل من سنگ و قفس نیست
دل من در به در خانه توست
دا من رهگذر کوچه مستانه توست
دل من می تپد از یاد تو باز
دل من می کشد از چشم تو ناز
گفته بودم و می گویم باز
به تو محتاجم و معتاد
وهمین بود
قصه عشق مسیحایی من
معنی عفت و رسوایی من
گفته بودم
لیک می گویم باز
که تویی دلیل شیدایی من.

**************
شب است و غربت و دلتنگی من
شکوه شِکوه ها افتاده بر تن
دلم از واژه غربت کبود است
تمام بودنم بی تو نبود است
رخ تنهاییم بیمارو زرد است
عبور لحظه ها سنگین و سرد است
هجوم بی کسی بیداد کرده
دل از دلواپسی دنیای درده

****************

اگر ماه بودم،به هر جا که بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم،به هر جا که بودی
سر رهگذر تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی-به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی،به هر جا که بودم
مرا می شکستی،مرا می شکستی!

************
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من،که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پرآوازه بود
تا در آغوش تو،راهی داشتم
چون شراب کهنه،شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوش تر از جادوی تو
ای سکوت،ای مادر فریادها!
گم شدم در این هیاهو،گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

**********
عاشقان
آرشیو
دوستان
ناگفته ها
بازدیدها
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


Ads by Ydc.ir